X
تبلیغات
زولا
شعر
شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1385
مرثیه زمان

در قاب های پوسیده ی ایوان
لبخندی خشک،
بر ستون ها سایه افکنده است
از کران تا بی کران،دیوار کشیده اند؛

ابرهای سپید در آسمان آبی غوطه ورند
و از روشنی آسمان کسالت می بارد،

من فرجام را در هیچ کتابی نخواندم
و هیچ جادویی را
والاتر از دوست داشتن نیافتم
اما هیچ عشقی را عشق ندیدم؛

در قافیه ها به دنبال وزن خود بودم
در آینه ها زشتی می جستم
در شب خورشید
و در روز امید،
هه...خنده دار و تلخ است
آری،اما شیرین و زهر آلود.

بدرود گذشته
بدرود لحظه های پوچی
بر خود بدرود می گویم
تا به استقبال زمان خود روم،
نه به انزوایی که در کنج اتاق گره خورده
و نه خاکستری که از سوختن صلیب تنهایی باقی ست

به استقبال زمان خود
برای کشف زبان خود
درش به دنبال سخن می روم
نه لالایی های کودکانه.

من نه آن بیدک مجنونم
که تنش میهمانخانه ی گنجشکان پیر است
و نه آن گمراهی که هر میکده سر منزل اوست
من اینم
شاید هیچ و شاید... .

                                           عماد سمیعی


آرشیو

قدمتون گل بارون : 87581


عناوین آخرین یادداشت ها