X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
شعر
دوشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1385
باز شب آمد

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این آیـــنه ها پیـــدا شد


نامه ی مهـرتو دردیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد

 
نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غـــــــم زده ام بینا شد


گفتم آخــر چه توان کــرد ز اندوه فـــراق
طاقتم نیست که این غصه توان فرسا شد


ناگهان یاد تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنهــــا شده ام برق جهــان پیما شد


آمدم از پــی دیدار تو با چشــم خیال
در همان حالت سوازدگی در وا شد


باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامـت سبـــز تو در خلــوت من پیـــدا شد


آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لـب خامــــوش تـو پیـــش نگهـــــم گـویــا شد


بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب
ای عجـب بـــار دگــــر دور جـدایـی هـا شد


ای پرستو ی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگـــر دل غربت زده ام تنـــها شد


باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
بـاز شب آمـد و چشمــم ز غـمت دریا شد

 

                               مهدی سهیلی


آرشیو

قدمتون گل بارون : 87612


عناوین آخرین یادداشت ها