بنام آنکه فراق را آفرید تا هر عشقی پایان خوش به خود نبیند
روزی که این وب لاگ رو می ساختم فقط به یه چیز فکر می کردم.
به اینکه یه جایی برای خودم دارم تا بتونم قلب شسکتمو فرشش کنم و درد
دلمو توش بچینم و به زیور عشق آراستش کنم و آماد ش کنم برای اونی که قراره هر روز درشو باز کنه و قدماشو روی فرش قرمز، اما پاره پاره دلم بذاره و با هر قدمش کلبه فقیرانه و پر از درد منو نور بارون کنه
کسی که همه چیز و همه کسم بود.کسی که امیدم و هم نفسم بود. کسی که دلواپسم بود.اون موقع فکر نمی کردم روزی برسه که دیگه نتونم ببینمش.
فکر نمی کردم یه روز منو تنها و بی کس رهام کنه و من بمونم و کوهی از غم و غصه که هر روز یه تپه بهش اضافه میشه.
دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم .........
خیلی سخته آدم از بهترین و عزیز ترین کسش بی خبر بمونه. خیلی سخته آدم صبح تا شب یک لحظه هم از فکر عزیزش بیرون نیاد و هر لحظه یک کابوس وحشتناک از جلوی چشمش عبور کنه. کابوس از دست دادن عزیزش. خیلی سخته آدم شب تا دیر وقت منظر عزیزش بمونه تا بلکه بیاد و غبار غمو از دلش پاک کنه ولی آخرشم خسته و درمونه و با دلی که نه تنها غباری ازش زدوده نشده بلکه از شدت غصه به حد انفجار رسیده و با چشمایی پر از اشک و خون سرشو زمین بذاره که شاید عزیزشو تو رویا ببینه.
می دونم که هیچ کدومتون نمی تونین احساس منو درک کنین. احساس منو کسی درک می کنه که مثل خود من این دوران رو هر چقدرم کوتاه تجربه کرده باشه.
اینا رو گفتم که کلام آخرمو بزنم. اینا رو گفتم که بگم اگر بار گران بودم ،رفتم. آره اومدم بگم که همسفر، درسته همسفر خوبی نبود ، ولی میخواد حداقل هم مقصد خوبی باشه
.
دیگه بسمه با غصه و نگرانی و دلهره واضطراب انتظار کشیدن.
دیگه نمی خوام روزی خبری رو از کسی بشنوم که تموم این روزها وحشت شنیدنش رو داشتم و شبها کابوسش رو می دیدم.
می رم تا اون یک جمله وحشتناک رو از کسی نشنوم.
میرم تا به همه این روزهای سخت و نفس گیر پایان بدم.
میرم تا از این دنیای کوچیک مردمای نامردش خلاص بشم.
دوستان ، بزرگواران ، عزیزان ، اگه تو این مدت باعث رنجش خاطرتون شدم معذرت می خوام.
حلالم کنید.
خداحافظ دوستان
خداحافظ عشق من
و
خداحافظ زندگی
|