شعر

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386

سلام به همه دوستانی که تو این مدتی که من نبودم همیشه با لطف وعنایت خودشون منو شرمنده کردن و فراموشم نکردن.

نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم. به خدا زبونم عاجزه

آره من برگشتم بعد از یه وقفه ی نسبتا طولانی که واسه من به اندازه یه عمر طول کشید

گفته بودم همسفر خوبی نبودم و می خوام هم مقصد خوبی باشم. اما انگار برای اون کارم لیاقت نداشتم. چون اگه داشتم الان ....

بگذریم .

دلم می خواد بازم همون همسفر سابق باشم. البته اگه بوده باشم. ازتون می خوام کمکم کنین تا بتونم همه چی رو فراموش کنم و خودمو پیدا کنم. کمکم کنین .... کمکم کنین....

محتاج دستای مهربون شما عزیزان: همسفر خاموش

دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385
خداحافظ......

بنام آنکه فراق را آفرید تا هر عشقی پایان خوش به خود نبیند

 

روزی که این وب لاگ رو می ساختم فقط به یه چیز فکر می کردم.

 

به اینکه یه جایی برای خودم دارم تا بتونم قلب شسکتمو فرشش کنم و درد

 دلمو توش بچینم و به زیور عشق آراستش کنم و آماد ش کنم برای اونی که قراره هر روز درشو باز کنه و قدماشو روی فرش قرمز، اما پاره پاره دلم بذاره و با هر قدمش کلبه فقیرانه و پر از درد منو نور بارون کنه

کسی که همه چیز و همه کسم بود.کسی که امیدم و هم نفسم بود. کسی که دلواپسم بود.اون موقع فکر نمی کردم روزی برسه که دیگه نتونم ببینمش.

 

فکر نمی کردم یه روز منو تنها و بی کس رهام کنه و من بمونم و کوهی از غم و غصه که هر روز یه تپه بهش اضافه میشه.

 

دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم .........

 

خیلی سخته آدم از بهترین و عزیز ترین کسش بی خبر بمونه. خیلی سخته آدم صبح تا شب یک لحظه هم از فکر عزیزش بیرون نیاد و هر لحظه یک کابوس وحشتناک از جلوی چشمش عبور کنه. کابوس از دست دادن عزیزش. خیلی سخته آدم شب تا دیر وقت منظر عزیزش بمونه تا بلکه بیاد و غبار غمو از دلش پاک کنه ولی آخرشم خسته و درمونه و با دلی که نه تنها غباری ازش زدوده نشده بلکه از شدت غصه به حد انفجار رسیده و با چشمایی پر از اشک و خون سرشو زمین بذاره که شاید عزیزشو تو رویا ببینه.

 

می دونم که هیچ کدومتون نمی تونین احساس منو درک کنین. احساس منو کسی درک می کنه که مثل خود من این دوران رو هر چقدرم کوتاه تجربه کرده باشه.

 

اینا رو گفتم که کلام آخرمو بزنم. اینا رو گفتم که بگم اگر بار گران بودم ،رفتم. آره اومدم بگم که همسفر، درسته همسفر خوبی نبود ، ولی میخواد حداقل هم مقصد خوبی باشه

.

دیگه بسمه با غصه و نگرانی و دلهره واضطراب انتظار کشیدن.

 

دیگه نمی خوام روزی خبری رو از کسی بشنوم که تموم این روزها وحشت شنیدنش رو داشتم و شبها کابوسش رو می دیدم.

 

می رم تا اون یک جمله وحشتناک رو از کسی نشنوم.

 

میرم تا به همه این روزهای سخت و نفس گیر پایان بدم.

 

میرم تا از این دنیای کوچیک مردمای نامردش خلاص بشم.

 

دوستان ، بزرگواران ، عزیزان ، اگه تو این مدت باعث رنجش خاطرتون شدم معذرت می خوام.

 

حلالم کنید.

 

خداحافظ دوستان

 

خداحافظ عشق من

 

و

 

خداحافظ زندگی

 

چهارشنبه 21 تیر ماه سال 1385

تو را گم کرده ام امروز

و حالا لحظه های من

گرفتارسکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم

که تا دیروز به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگینند

چراغ روشن شب بود

برایم چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام

بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی

که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم

شنبه 3 تیر ماه سال 1385

مسـتی و درد من و درمــان دلـــدارش کـجاست؟      

 بایع عشــــق من و دل را خـریـدارش کجاست؟

 

آنــکه از راه آمد و دل را گرفتـــارش چــو کرد                

حال بیند عشـــق من چشـــم فنا کارش کجاست؟

 

من به بند او چو بودم ، هیچ غیـــرش ناستـودم                   

نـا جــــی قلب من و دست رها کارش کجاست؟

 

روزها چشمم به راه است، شامگاهان غرق آب                   

مردم از تنهـــایی وبی کسی و عشـــق و سراب

 

آنــکه تنـــــها آمد وتنــــهائیم درمــــان نمـــــود                   

کــو بیـــاید تا ببیـند  یــار تنهـــایش  کجـاست؟

 

                                         افســــــر

دوشنبه 29 خرداد ماه سال 1385

بی نگاهِ عشـق مجنـون نیز لیلایی  نداشت
بی مقـدس مریمـی  دنیـا مسیحـایی نداشت

بی تو ای شوق غـزل ‌آلـوده‌یِ شبهــای من
لحظه‌ای حتی دلـم با من هـم ‌آوایی نداشـت

آنقدر خوبی که در چشـمان تو گــم می‌شوم
کاش چشمـان تو هم اینقدر زیبـایی نداشت!

این منم پنهان تــرین افســانه‌ یِ شبــهای تو
آنکه در مهتاب باران شـوقِ پیـدایی نداشـت

در گریز از خلـوت شبهــایِ  بی‌ پایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایـی نداشـت

خواستم تا حرف خود را با غــزل معنا کنم
زیر بارانِ نگـاهت شعـــر معنـایی نداشـت

پشت دریاها اگر هم بود شهـــری هاله بود
قایقی می‌ساختـــم آنجا که دریـایـی نداشـت

پشت پا می‌زد ولی هرگــز نپـرسـیدم چــرا
در پـس ناکـامیــم تقدیـــــر جاپایـی نداشـت

شعــرهایم می‌ نوشتــم دستهـایـم خسـته بود
درشب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حـرفهـــای  رفتنت   اینقـدر  پنهــانی  نبـود
یا اگر هم بود ، حرفـی از نمـی آیـی نداشت

عشق اگر دیروز روزازروز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها دیــروز، فــردایـی نداشت

بی تواما صورت این عشـق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبـا بود زیبـایی نداشت

پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
برگرد

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطـــفه پیدا نمی شود

 
در صفحه دلم تو نوشـتی صبور باش
قلبـــــم غبـــار دارد و معنــا نمی شود

 
بی تو شکست و پنجــره رو به آسمان
غــــم در حریــم آبی دل جا نمی شود

 
دریـای تـو پنــــاه نگـاه شکــسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود


می خواستم بچینم ازآن سوی دل گلی
اما بـدون تـو کـه گلــی وا نمـــی شود


دردیست انتظــار که درمان آن تویی
این درد تلــخ بـی تــو مداوا نمی شود

 
زیباتـرین گلــی که پسنـدیـده ام تـویی
گل مثل چشمـهای تـو زیبـا نمی شود

 
بـی تـو شکـسته شد غــــزل آشنا ییــم
این رسـم مهـــربانی دنیـــا نمـی شود

 
گفتی صبـــور باش و به آینـده بنگــر
پروانه که صبــور و شکیبا نمی شود

 
شبنــم گل نـگاه مـرا بار شـسته است
دل در کنــار یـاد تـو تنــها نمـی شود

 
گلدان یاس بی توشکست وغریب شد
گلدان بدون عشـق شکـــوفا نمی شود

 
باران کویرروح مرا می برد به اوج
امــا دلــم بــدون تـو شیــدا نمـی شود

 
رفتی و بی تونــام شکفـتن غریب شد
دیگر طلوع مهـــــر هویـدا نمی شود

 
 رویای من همیشه به یاد توسبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود

 
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهــــار محـو تماشـا  نمی شود

 
یک قاصدک کنارمن آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود

 
دل های منتظـــر همه تقدیم چشـم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود

                          مریم حیدرزاده 

چهارشنبه 3 خرداد ماه سال 1385
ببار ای ابر

ببار ای ابــر بغض آلـود طـوســی
بر این خاک بدون رنگ و بی آب

 
ببار بـر هــرچه می خـواهی غــم آلود
ببار بر عرصه ی خاموش این خواب

 
در این شب های بی مهتاب و رویا
در این دنیای پوشـــا لی و غمگیــن


بــزن با تیـــغ تیـــزت ای نـم آلــود
رگ یخ بسته ی این خواب سنگین

 
ببار ایـن نازنیـــن ویرانگـــر درد
ببار بر رنـــج های ایـن بیـــــابان


بشــویان چرک ها و فتنـــه ها را
از در و دیوارهای این خیــــابان


ببار ای خــــارق اجبـــار مطلــــق
ببار بر چهره ی بی اشک و لبخند


رهــایـم کـن تــو ای اشک مقــدس
ببار بـر آرزو . بر عشــــق در بند

                            سعید قنبری

شنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1385
مرثیه زمان

در قاب های پوسیده ی ایوان
لبخندی خشک،
بر ستون ها سایه افکنده است
از کران تا بی کران،دیوار کشیده اند؛

ابرهای سپید در آسمان آبی غوطه ورند
و از روشنی آسمان کسالت می بارد،

من فرجام را در هیچ کتابی نخواندم
و هیچ جادویی را
والاتر از دوست داشتن نیافتم
اما هیچ عشقی را عشق ندیدم؛

در قافیه ها به دنبال وزن خود بودم
در آینه ها زشتی می جستم
در شب خورشید
و در روز امید،
هه...خنده دار و تلخ است
آری،اما شیرین و زهر آلود.

بدرود گذشته
بدرود لحظه های پوچی
بر خود بدرود می گویم
تا به استقبال زمان خود روم،
نه به انزوایی که در کنج اتاق گره خورده
و نه خاکستری که از سوختن صلیب تنهایی باقی ست

به استقبال زمان خود
برای کشف زبان خود
درش به دنبال سخن می روم
نه لالایی های کودکانه.

من نه آن بیدک مجنونم
که تنش میهمانخانه ی گنجشکان پیر است
و نه آن گمراهی که هر میکده سر منزل اوست
من اینم
شاید هیچ و شاید... .

                                           عماد سمیعی

پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
بچه شیر

توی یه غروب دلگیر ، وسط یه جنگل پیر
لوله تفنگا غرید ، طرف یه گله ی شیر
یکی شون نعره زد افتاد ، بقیه رفتن کنارش
می لیسیدن جای تیرو ، بچه ش افتاد روی یالش
تو چشای شیر ذل زد ، از نگاه شیر خوندش که آدم دشمن شیره !
بچه شیر به گله گفتش ، می خواد انتقام بگیره !
نعره زد دوید و رفتش بیرون جنگل تاریک
می دونست آدما اونجان ، پشت اون بیشه ی باریک
اون رسید اول جنگل ، دید که آدما همونجان !
یادش اومد که پدر گفت : " آدما دشمن شیران "
توی یه غروب دلگیر ، بیرون یه جنگل پیر
لوله تفنگا غرید ، طرف بچه ی اون شیر !

                                             

                                     سعید قنبری




 

پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1385
مرگ و زندگی

                                                                              

                              مرگ از زندگی پرسید :
        آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟          
     زندگی لبخندی زد و گفت :
        دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !

                                                                              


آرشیو

قدمتون گل بارون : 21248


عناوین آخرین یادداشت ها